تبليغاتX
آسمان جنوب

 

 

اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را

اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

***

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:31  توسط رضا  | 

 

اگه فکر ميکني که رفتنت باعث شکستنم ميشه ؛ اگه فکرميکني که بعد

 ازرفتنت اشک ميريزم ؛ اگه فکرميکني که بانبودنت لحظه هام خالي ميشن؛

 اگه فکرميکني که هرلحظه دلم برات تنگ ميشه؛ اگه فکرميگني که بي

توميميرم؛ درست فکرميکني تو که ميدوني نبودنت رو تاب نميارم پس

بــــــــــــــــــــــــمــون

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:39  توسط رضا  | 

 

 

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

***

دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوي سحر.

خويش را از ساحل افكندم در آب،

ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

***

بر تن ديوارها طرح شكست.

كس دگر رنگي در اين سامان نديد.

چشم مي دوزد خيال روز و شب

از درون دل به تصوير اميد.

***

تا بدين منزل نهادم پاي را

از دراي كاروان بگسسته ام.

گرچه مي سوزم از اين آتش به جان،

ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

***

تيرگي پا مي كشد از بام ها:

صبح مي خندد به راه شهر من.

دود مي خيزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:33  توسط رضا  | 

 

روز مبادا

وقتي تو نيستي

 هست هاي ما

چونانکه بايدند

نه بايد ها ...

مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض مي خورم

عمري است

لبخندهاي لاغر خود را

در دل ذخيره مي کنم :

باشد براي روز مبادا !

اما

در صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ماست

اما کسي چه مي داند ؟

شايد

امروز نيز روز مبادا باشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:5  توسط رضا  | 

 

سرشك

پرسيدم از سرشك ، كه سرچشمه ات كجاست ؟
ناليد و گفت : سر ز كجا ز چشمه از كجاست ؟
لبخند لب نديده ي قلبم كه پيش عشق
هر وقت دم زخنده زدم ، گفت : نابجاست


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:4  توسط رضا  | 

 

حرفهاي ما هنوز ناتمام...

تا نگاه مي کني:

وقت رفتن است

بازهم همان حکايت هميشگي

پيش از آنکه با خبر شوي

لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود

آي...

ناگهان

چقدر زود

دير مي شود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 20:34  توسط رضا  | 

 

کشتی عشق مرا موج تو ویران کرده

دل رسوای مرا عشق تو سوزان کرده

تا به کی منت افسون نگاه تو کشم

که چنین تو خانه خرابان کره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:22  توسط رضا  | 

 

 

مه

بیابان را ، سراسر ، مه فرا گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان ، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته
از هر بند
***
 بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
 سگان قریه خاموشند
 در شولای مه پنهان ، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
 بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه ، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست ، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان ، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:29  توسط رضا  |